نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

23

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

چون شاهنشاه كشش و كوشش ، و جدّ و جهد وى بديد ، بفرمود تا چتر سلطنت را كه پيچيده بود بگشايند ، چون اصحاب اتابك را درست شد كه وى شاهنشاهست ، پشت بدادند ، و گريز آغاز نهادند ، چون خواست قضا چنين پيش امد ، و اتابك سعد پياده گشته ، زمين خدمت ببوسيد و او را گرفته دو دست بر پشت ببستند ، و بحضور شاهنشاه اوردند و فرمان چنان شد كه او را با احتياط نگاهدارند ، تا راى بر چه افتد ، و ويرا همچنان در بند و بر استر پالانى سوار ميداشتند ، تا شاهنشاه بهمدان پيوست و بر اتابك ازبك پيروزى يافت ، و بهر روز اتابك سعد و ملك نصرة الدين محمد بن بيشتكين ، و ربيب الدّين ابو القاسم بن على وزير ازبك را ، كه بهنگام گريز ازبك دستگير شده بود ، بميدان همدان بيآوردند ، و بخوارى بر پاى ميداشتند ، و شاهنشاه گوى ميباخت . تا آنگاه كه بر ايشان منّت نهاده ، آنان را از قيد آزاد و رها ساخت . خروج اتابك از اصفهان و گريز وى وزير ربيب الدّين مذكور ، از بزرگان زمان بود ، و جوانى خويش را در اشتغال بمناصب ديوانى بپيرى رسانده ، و بدان هنگام كه سلطان جلال الدّين ، آذربايجان و ارّان را از مخدوم وى بستد ، وى بعزلت پرداخت ، و خانهء خويش را مدرسه ساخت ، و هم در آن جايگاه بتكميل سعادت و سيادت ، در اداى وظايف طاعت و عبادت بكوشيد ، و خود وى مرا گفت كه چون اتابك ازبك در اصفهان ، داستان گرفتارى اتابك سعد بشنيد چون سپند بر آتش ، بيتاب گشت و چون خس بدست موج ، دوچار اضطراب ( ن ) غم از حدّ و حيرت ز اندازه بيش * روان خستهء بيم و خاطر پريش جهان فراخ بر وى تنگ آمد ، و همه فكر وى آن شد ، كه خود را بدار الملك خويش برساند ، و نيم جانى از خطر مرگ برهاند . بدين قصد از اصفهان برامده ، بشتاب راه ميبريد ، تا بنزديك همدان رسيد ، و چنان ميپنداشت كه شاهنشاه در رى مقيم ، يا آهنگ اصفهان كرده باشد ، بيكروزه راه تا همدان آگاه شد ، كه شهريار در همدان مراقب احوال اوست ، و از هرسوى بر وى جاسوسان گماشته ، و در هرجانب طلايهء سپاه خويش گذاشته ، چون تدبير خود را به عكس مراد نتيجه بخشيده ، و عاقبت امر را بر خلاف پندار بظهور رسيده ديد ، ازين پيش امد سرگردان و پشيمان و بىتاب و توان گشت ، و ندانست كه پيش رود يا باز پس ايد . بدين هنگام چارهء كارزار ، و علاج بلاى دشوار را ، با مصلحت خواهان مشورت كرد ، بعضى چنان ديدند كه باصفهان روى ارد ، و برخى چنين انديشيدند كه با اندك مردمى راه آذربايجان سپارد ، و رخت و بنه را برجاى گذارد ، تا دشمن از وى بتاراج و يغما